عبد الحسين خان ملك المؤرخين ( لسان السلطنه )

مقدمهء مصحح 20

مرآت الوقايع مظفرى ( فارسى )

سردار از او خواست كه تاريخ بختيارى را بنويسد . در حكومت صمصام السلطنه هم به فرماندارى بعضى از مضافات اصفهان رسيد ولى مشاهدهء ظلم و ستم بختياريان به مردم ، او را سخت دل‌آزرده كرد و از حكومت كناره گرفت و يك چند نيز سمت رياست اوقاف كاشان زادگاه خود را يافت و در پايان عمر بىآنكه حق خدمت وى شناخته آيد به مديريت يك دبستان دولتى منصوب شد و اجبارا در اين سمت انجام وظيفه كرد . پيداست كه مردى چنين حساس و درست و درستكار نمىتواند ثروتى بياندوزد و باغ و سرايى فراهم آورد ، چه بسا كه ناچار است بر خانواده خود سخت گيرد تا مناعت و عزت نفس خود را از دست ندهد و در باطن خون دل خورد و در ظاهر با خويش و بيگانه به محبت و ايثار بگذراند و چه خوب گفته است خواجه شيراز دراين‌باره كه : طراز پيرهن زر كشم مبين چون شمع * كه سوزهاست نهانى درون پيرهنم وقتى كار در روزنامه‌نگارى سودى نبخشيد و چون هنرهاى ديگر باعث حرمان‌ها شد به انديشه ايجاد مدرسه افتاد و با شركت چند تن مدرسه ملى ادب را تأسيس كرد و در اين راه نيز جهيز همسر بزرگوار خود خانم حميده ضرابى را با رضاى آن خانم كه زنى دانشمند و شاعرى ايران دوست و خيّر و معلمى به تمام معنى بود ، خرج كرد . پايان عمر او مصادف بود با سالهاى سلطنت رضا شاه و ديكتاتورى وحشتناك وى ، ملك المورخين از اين همه فشار و سختى و تندى حكومت شديدا دل‌آزرده بود خاصه آنكه فرزند ارشدش به نام محبعلى خان - كه بعد نام خانوادگى دبير سپهرى گرفت - مردى آزاديخواه بود و اين همه ظلم و فشار حكومت را برنمىتافت و مأمورين دولتى هم در جستجوى او بودند تا اينكه در 1303 ه . شمسى به خانهء او ريختند و ملك المورخين را مضروب نمودند و از آن روز وى عليل و درمانده شد تا اين‌كه در سال 1312 درگذشت . آنچه راجع به ملك المورخين تا اينجا آوردم همه مأخوذ بود از شرح مفصلى كه شادروان محبعلى دبير سپهرى در شرح حال پدر خود نوشته بود و چون بيشتر مبتنى بر مسائل عاطفى بود خلاصهء آن را آوردم تا هم يادى از دبير سپهرى نازنين مهربان شده باشد و هم اشاره‌اى به شرح حال پدرى چون ملك المورخين از زبان و قلم فرزند صالحى چون محبعلى دبير سپهرى . اما شرح حال ديگرى هم از اين مرد بزرگوار به قلم دوست درگذشتهء من محمد صدر هاشمى - كه روانش شاد باد - در ذيل عنوان « آيينهء عيب‌نما »